زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... عکسهای رادین جونم در پانزده ماهگی ...

1391/11/16 8:25
نویسنده : مامان رادين
332 بازدید
اشتراک گذاری

ماجرای پارک رفتن ما تو یه ظهر زمستونی از این قرارِ که،

صبح بعد از بیدار شدن از یه خواب دلچسب بعد اینکه دیدم خودم و خودت سرحالیم تصمیم گرفتم بزنیم بیرون...

لباس هامونو پوشیدیم و اومدیم پائیین ...

در ساختمونو که باز کردم باد سردی به صورتم خورد ، اول فکر کردم به خاطر کوران هوای بین حیاط و در ورودیه ، اما قدم به بیرون که گذاشتیم دیدم سرد ...

از ترس اینکه نکنه سرما بخوری خواستم برگردم ...

همون موقع در حال صحبت با بابایی بودم که میگفت:"حالا که دیگه تا پائین اومدید یه سر تا پارک برید تا هوایی بخورید ،سر ظهره و آفتابش گرمه."

منم قبول کردم و رفتیم پارک ...

تو راه همش به پرجم ایران و الله وسطش گیر میدادی و سر هر ماشینی کلی توقف داشتی و می پرسیدی :"این چیه؟"

چون قبلاً برات گفته بودم باهاشون آشنا بودی...

از دور که سرسره ها رو دیدی ، جلو تر از من به سمتشون حرکت  کردی...

دو تا دختر شیطون ٤-٥ ساله هم  با مامان هاشون مشغول بازی بودند  و تندی می رفتن بالا و سر می خوردند ...

من تا بزارمت بالا و  سرت بدم پائین وقت می برد ...

یه بار تازه رسیده بودی پائین و تا دور بزنم که بلندت کنم  که دوباره بزارمت بالا ، دیدم یکی از اون شیطونکها تندی رفت بالا و سر خورد ...

از ترس اینکه نکنه از شدت سر خوردنش به پشتت بخوره و تو رو  پرت کته با صورت رو زمین ، زودی دویدم سمتت که خودم سر خوردم و افتادم و تو از ترس زمین خوردن من  به گریه افتادی  ...

دیگه گریت بند نیومد و به خاطر آروم شدنت ،بردمت تا یه چرخی تو محوطه پارک بزنی  ...

و بعد از آروم شدنت دوباره بردمت تا بازی کنی

 

 

♥

♥

 

اینم از ماجرای تنها ماست خوردنت!!!

که دیگه نمی شد بیشتر از این عکس گرفت...

 

♥

♥

 

بدون شرح!!!

 

 

♥

♥

 

مدلهای استفاده از صندلی

این هم از دستاورد جدیدی که تو زندگیت بهش رسیدی...

ترست ریخته و روی صندلیت ایستادی و برای همین جشن گرفتی و داری نی ناش ناش می کنی ...

و این هم وقتایی که می خوای خودتو تو خوردن شریک کنی و می ری دنبال صندلیت و زود میاریش تا یه موقع جا نمونی ، قندک من !!!

 

♥

♥

 

چند تا عکس اجباری !!!

ماجرا اینه که تو آشپزخونه بودم و مشغول کار که هی بهونه می کرفتی و نمیذاشتی به کارام برسم ، منم گذاشتمت این بالا و مثل همیشه تو وقتاتی بی حوصلگیت که ضد عکس می شی ، ازت عکس زورکی گرفتم ...

قیافتو  ببین !!!

 

♥

♥

 

این هم از دقت زیادی که روی آرم ها و علامتها داری...

اینجا داری بهم نشون میدی که علامت استاندارد رو جعبه شیرینی  رو پیدا کردی...

 

♥

♥

 

عصر چهارشنبه ،بعد از برگشتن از خرید...

تو و آب پاش و بابایی!!!

 

♥

♥

 

عکسهایی در اتاق تو!!!

عاشق این تیپتم ...

وقتی گذاشتمت بالای کمدت اول متعجب شدی ولی بعد غش غش می خندیدی...

قندک من عاشق این خنده شیرینتم...

وقتی بهت گفتم رادین بخواب می خوام عکس بیندازم ، این مدلی خوابیدی...

 

♥

♥

 

اینم از بدن تیکه شده یک مرد دوچرخه سوار که به علت عدم رعایت مقررات راه رفتن ، زیر دست و پای شما به این روز در اومد...

 

 

♥

♥

 

و یک روز شلوغ تو خونه ما!!!

 

♥

♥

 

ماحرای صعود از میز عسلی !!!

پسرم مثلاً خونمون نو بود ، همه دیوار ها از دست شما لک شده و خراش برداشته...

دیکه یه گوشه دنج هم برای خودت پیدا کردی و ...

 

 

♥

♥

 

هدیه لُپ لُپیه عمو جون که موقغ رفتن خونه بابا حبیب برات خرید ...

 

♥

♥

در انتظار دَدَ رفتن !!!

 

♥

♥

 

مدلهای tv  تماشا کردن تو !!!

  اینجا مادر نگران ، آنجا کودک کودکی میکند ...

نگران از اینکه نکنه خدای نکرده با سر بیفتی رو سرامیک و تو غرق در کودکی خودت غش غش می خندی ...

 

♥

♥

 

یه رادین از حموم اومده نازززززززز

 

♥

♥

 

و رویای شیرین تو !!!

 

بهترینم یه ماه دیگه هم از لذت با تو بودن گذشت تا من بیش از گذشته به مهربانی و لطف آفریدگارم ایمان بیارم

 و

 یه بار دیگه خدای مهربون  لذت بی دریغی که به واسطه تو  لحظه به لحظه از اون سبراب میشم رو به یادم آورد

شکر کی کنم ، نعمت بی کرانت را ای پروردگار خوبی ها

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

سپیده
26 مهر 93 13:27
با سلام. شما می توانید رمز را بدید تا عکسها رو از وبلاگتون کپی کنم